مرتضى راوندى

552

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

جمع شدند ، در بغلش كاغذى را كه قبل از خوردن ترياك نوشته بود يافتند كه نوشته بود : پس از پنجاه سال سرگردانى و بىسروسامانى از اين دنياى فانى مىروم در صورتى كه نمىدانم جسدم را كسى خواهد شناخت يا نه . در تمام مدت به آشنايان خود جز زحمت و دردسر ندادم و اگر يقين نداشتم ترحمى كه عموما در حق من داشتند حتى از خجلت و شرمسارى من به مراتب بيشتر بوده و هست اين دم آخر زندگى را صرف عذرخواهى ميكردم اما آنها به شرايط آدمى رفتار كرده‌اند و محتاج به عذرخواهى چون منى نيستند ، حالا هم از آنها خواهشمندم همانطور كه در حيات من ، سر مرا بىسامان نخواستند پس از مرگم نيز بيادگارى زندگانى تلخ در اين دنيا اين شعر مرشدم بابا طاهر عريان را اگر قبرم سنگى داشت به روى سنگ نقش نمايند : همه ماران و موران لانه دارند * من بيچاره را ويرانهء نه ! » « 1 » قسمت سوم خياط شاعر فردا خيلى خسته از تختخواب بيرون آمدم . دلم مىخواست باز هم بخوابم و بخوابم و بخوابم . بيهوده گفته‌اند كه « خواب برادر مرگ است » . من معتقدم كه خواب خوش ، مرگ را فرسنگها عقب مىاندازد و خنك ، آن‌كس كه خوب مىخوابد . قدرش را بايد بداند . بخاطرم آمد كه بايد نزد خياط بروم . چاره‌اى نبود و بايد ريش بتراشم و لباس بپوشم . خياطى كه برايم عموما لباس مىدوخت و لباسهاى مستعملم را براى بچه‌ها به قد و قامت آنها درمىآورد ، در طبقهء چهارم عمارت نوسازى كار مىكرد به مرور ايام كارش رونقى گرفته دستگاهش وسعتى يافته و داراى يكى دو شاگرد هم شده بود . هن‌هن‌كنان از پله‌ها بالا رفتم و وارد خياطخانه‌اش شدم . دود سيگار و حرارت اتو مغازه را از لحاظ تاريكى و گرما به صورت تون حمام درآورده بود . چشم چشم را نمىديد . پس از چاق سلامتى و تعارفهاى معمولى به كارم پرداخت و چنان كه رسم خياطهاست

--> ( 1 ) . يكى بود و يكى نبود صفحه 135 به بعد .